X
تبلیغات
بیستون
یا هو
هرجا گذرافتاد، نمودار تو بودی
هرسونظرافتاد، پدیدار تو بودی
در کعبه و بتخانه و در دیر و کلیسا
جویای تو دیدم ،همه را یار تو بودی
درانفس و آفاق، کسی جز تو نجستم
در ظاهر و در باطن آثار توبودی
گردید عیان بر سر بازار محبت
بودی تو فروشنده، خریدار تو بودی
هردل که به لب زمزمه ی عشق بتی داشت
بت بود بهانه ،دل و دلدار تو بودی
از روز ازل تا به ابد در همه عالم
پیدا و نهان ، اندک و بسیار توبودی
گر نورببخشیدی و بردی دل و دین را
دین و دل و روشنگر انوار تو بودی

"دکتر نور بخش"

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 16:37  توسط حمیدو  | 

تو را...

با که گویم؟

تو را نور خواندم وناپدید گشتی در شمع خواندمت در دریا در کوهستان در سفر و در خواب

شاید خیالی خوش که بیش نیست نباشی اما فقط بگو آنکه مرا افسون کرد چه بود که در سینه ی خلوت کوهستان؟ آن ظهر که تنها در میان برفها تو را میجستم آن شب که در ارشد چمن یخ زده بودم.

خورشید را منتظر بودم که در آسمان غرق ستاره ها بودم این آتش را چه کنم هر روز که زمستان نیست.

نه نه اینجا دل من نیست خانه ی خورشید است که از غروبش ماهی زیبا از نیست به هست می آرد.

 

آواره ام کردی آواره ام کردی از چشمها نهانم کردی و چه خودخواهانه مرا به خودت خود خواه کرده ای.

مرا ببر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:25  توسط حمیدو  | 

شدم رسوا كه مي‌‌بينم توام ديوانه مي‌خواهي
به شمعت سوزم و دانم توام پروانه مي‌خواهي
نيم عاقل نيم عاشق كيم؟ هيچم تو آگاهي
كه گاهي آشنا خواهي گهي بيگانه مي‌خواهي
كجا پويم كه را جويم همي‌دانم همي گويم
كه خود مجنون و ليلايي مرا افسانه مي‌خواهي
تو هستي درد و درمانم تويي سرماية جانم
مرا اي گنج پنهانم چرا ويرانه مي‌خواهي
بساط آفرينش گشت دام راه مشتاقان
نمي‌بينم دگر صيدي كه گويم دانه مي‌خواهي
تو را اي نوربخش از تو به جز حسرت چه پيدا شد
كه گه سر در بياباني گهي كاشانه مي‌خواهي

"دکتر نور بخش"

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:13  توسط حمیدو  | 

ای دیو سپید پای در بند! ای گنبد گیتی! ای دماوند!
از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی، تو ای دماوند!
تو مشت درشت روزگاری از گردش قرنها پس افکند
ای مشت زمین! بر آسمان شو بر ری بنواز ضربتی چند
نی نی، تو نه مشت روزگاری ای کوه! نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده‌ی زمینی از درد ورم نموده یک چند
شو منفجر ای دل زمانه ! وآن آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین، سخن همی گوی افسرده مباش، خوش همی خند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه ی عکسها در ادامه ی مطلب :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 17:52  توسط حمیدو  | 

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم

هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر

برخوانم افسونش حراقه بجنبانم

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی‌هوشم

هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم

فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم

فریاد کز این حالت فریاد نمی‌دانم

زان رنگ چه بی‌رنگم زان طره چو آونگم

زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم

گفتم که مها جانی امروز دگر سانی

گفتا که بر او منگر از دیده انسانم

ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی

کز آتش حرص تو پردود شود جانم

یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو

در پرده میا با خود تا پرده نگردانم

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم

هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم

هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم

هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 15:11  توسط حمیدو  | 

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا

من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وانروم

دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان

من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان

تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری

تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری

تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد

تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت

میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا

دلا دلا به سررشته شو مثل بشنو

که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا

شراب خام بیار و به پختگان درده

من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

شرابخانه درآ و در از درون دربند

تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا

طمع مدار که عمر تو را کران باشد

صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

اجل قفس شکند مرغ را نیازارد

اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا

خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید

که این دهل ز چه بام‌ست و این بیان ز کجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 15:10  توسط حمیدو  | 

تلخی نکند شیرین ذقنم

خالی نکند از می دهنم

عریان کندم هر صبحدمی

گوید که بیا من جامه کنم

در خانه جهد مهلت ندهد

او بس نکند پس من چه کنم

از ساغر او گیج است سرم

از دیدن او جان است تنم

تنگ است بر او هر هفت فلک

چون می رود او در پیرهنم

از شیره او من شیردلم

در عربده‌اش شیرین سخنم

می گفت که تو در چنگ منی

من ساختمت چونت نزنم

من چنگ توام بر هر رگ من

تو زخمه زنی من تن تننم

حاصل تو ز من دل برنکنی

دل نیست مرا من خود چه کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 15:9  توسط حمیدو  | 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:9  توسط حمیدو  | 

۱)

تو را مقام استماع(شنیدن)است!

-تو سخن میگویی؟!

  -از مقصود دور تر میمانی و دور تر میرانی از خود مقصود را.

۲)

 بالای قرآن هیچ نیست!

 بالای کلام خدا هیچ نیست!

 اما این قرآن که برای "عوام" گفته است (جهت امر و نهی - و راه نمودن) ذوق دگر دارد. و آنکه با "خواص" می گوید ذوق دگر!

۳)

حکمت بر سه گونه است:

 -یکی گفتار

 -دوم کردار

 -سوم دیدار!-:

-حکمت گفتار عالمان راست.

-حکمت کردار عابدان راست.

-و حکمت دیدار عارفان راست!

۴)

هر فسادی که در عالم افتاد

از این افتاد که:

  -یکی یکی را معتقد شد به تقلید!

   -یا منکر شد به تقلید!...

-کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن؟!

۵)

اگر به عرش روی هیچ سود نباشد!

و اگر بالای عرش روی

و اگر زیر هفت طبقه ی زمین

        هیج سود نباشد!

در دل می باید که باز شود!

۶)

ذره ای از "چرک اندرون" آن کند

که صد هزار "چرک بیرون" نکند!

آن "چرک اندرون" را کدام آب پاک کند؟...

     -آب دیده؟!

  -نه هر آب دیده!

الا آب دیده ای که از آن صدق خیزد!

۷)

مبالغه کنند که: -فلان کس همه لطف است

                                             لطف محض است!

پندارند که: -کمال در آن است!

                               -نیست!

آن که همه لطف باشد ناقص است!...

              بلکه هم "لطف" می باید و هم "قهر"!...

۸)

هر که گوید که:

   -فلانی تو را ثنا گفت!

 بگو: -مرا ثنا تو میگویی! او را بهانه می سازی!

هر که گوید که:

   -تو را فلانی دشنام داد!

 بگو: -مرا دشنام تو میدهی! او را بهانه می سازی!

۹)

جان بازان... مرگ را چنان جویند که:

   -شاعر قافیه را

   -و بیمار صحت را

   -و محبوس خلاص را

   -و کودکان آدینه را!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 3:27  توسط حمیدو  | 

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا

از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان

بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین

ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو

ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس

ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر

آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن

بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا

خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور

ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

"مولاتا"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:7  توسط حمیدو  |